جوک های بامزه عاااااالی !

یارو با کامیون اومده تو محوطه بیمارستان بوق میزنه،
حراست با بلندگو داد میزنه آقا اینجا بوق نزن !

یارو دوتا بوق دیگه میزنه یعنی باشه!

بعد نیم ساعت برمیگرده میخواد بره بیرون،

دوتا بوق واسه حراستیه میزنه !!

حراستیه با بلندگو میگه نوکرم  😀

*******************************

سایت خارجیه زده اگه پول ندی عضو شی برای دانلود باید ۱ دقیقه صبر کنی
نمیدونه ما ۱ دقیقه صبر می کنیم صفحه باز شه
مارو از چی میترسونی؟؟  😀

******************************

اصن مراقبی که سر امتحان بشینه یه گوشه و با گوشیش بازی کنه،مراقب نیست که…

گلی است از گل های بهشت

😀  😆  😆

****************************

توي تموم دنيا بچه‌ها از پله‌ها بالا ميرن و از سرسره ميان پايين  😉
توي ايران بچه‌ها با هزار زحمت از سرسره ميرن بالا
واز پله ها ميان پايين، 😀

تازه به اوني که از طرف سرسره مياد پايين ميگن نيا برگرد   ➡  😆

***************************

طرف تو فرودگاه یه خانوم میبینه میره پیشش بهش میگه ببخشید من همسرم رو اینجا گم کردم امکانش هست چند دقیقه با شما صحبت کنم!؟
خانومه میگه چرا!؟؟؟؟؟
طرف میگه آخه هروقت با یه خانوم صحبت میکنم مثل جن پيداش ميشه  😆

*************************

ﺑﺎ ﺳﻪ ﻧﻔﺮ ﺍﺯ ﺩﻭﺳﺘﺎﻡ ﺳﻮﺍﺭ ﺗﺎﮐﺳﯽ ﺷﺪﯾﻢ ﻭﻟﯽﮐﺮﺍﯾﻪ ﻧﺪﺍﺷﺘﯾﻢ ﺑﺩﯾﻢ ﻗﺮﺍﺭ ﮔﺬﺍﺷﺘﯾﻢ ﺑﻪ ﻣﻘﺼﺪ ﮐﻪ ﺭﺳﯿﺪﻡ ﭘﯿﺎﺩﻩ ﺑﺸﯾﻢ ﻭﺍﻟﻔﺮﺍﺭ ! ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺭﺳﯿﺪﻥ ﺑﻪ ﻣﻘﺼﺪ ﭼﻬﺎﺭﺗﺎﻣﻮﻥ ﺑﻪ ﺳﺮﻋﺖ ﺩﺭﺍﯼ ﻣﺎﺷﯿﻨﻮ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﻭ ﭘﺎ ﺑﻪ ﻓﺮﺍﺭ . ﺭﻓﺘﯿﻢﺗﺎ ﺭﺳﯿﺪﯾﻢ ﺑﻪ ﯾﻪ ﺳﺎﺧﺘﻤﻮﻥ ﺗﺎﺭﯾﮏ ﻫﯿﭽﮑﯽ ﻫﯿﭽﮑﯽ ﺭﻭ ﻧﻤﯿﺪﯾﺪ ﻭ ﻓﻘﻂ ﺻﺪﺍﯼ ﺗﻨﺪﺗﻨﺪ ﺯﺩﻥ ﻧﻔﺴﻤﻮﻥ ﻣﯿﺎﺩ، ﺯﺩﻡ ﺭﻭ ﺷﻮﻧﻪ ﺩﻭﺳﺘﻢ ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺗﻢ : ﺣﺎﻻ ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﭼﻪ ﺣﺎﻟﯽ ﺩﺍﺭﻩ؟ ﺑﻬﻢ ﮔﻔﺖ : ﺑﺎﺑﺎ ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﻣﻨﻢ ! ﻓﻘﻂ ﺑﮕﯿﺪ ﭼﯽ ﺷﺪﻩ ،خیلی ترسیدم!
😀 😀  😀

************************

حکیمی ﺭﺍ ﭘﺮﺳــﯿﺪﻧﺪ: ﭼﻪ موقع ﺑﺮﺍﯼ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻣﻨﺎﺳﺐ تر ﺍﺳﺖ؟
حکیم ﮔﻔﺖ: ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺷﺨﺺ ﺗﻮﺍﻧﺎ ﺷﻮﺩ!!
ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ: ﺗﻮﺍﻧﺎ ﺍﺯ نظر ثروت؟
ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ: ﻧﻪ ! چرا که ثروت را اعتباری نیست.
ﮔﻔﺘﻨﺪ: ﺗﻮﺍﻧﺎ ﺍﺯ نظر جسم؟
ﮔﻔﺖ : ﻧﻪ ! چرا که جسم را بقا واعتباری نیست.
گفتند: توانا از نظر عقل؟ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ: نه! چرا که عقل زوال دارد و آنرا اعتباری نیست.
ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ: مسخرمون ﮐﺮﺩﯼ؟
ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ: اری 😀 😀  😀

**********************

مردی در کنار چاه زنی زیبا دید ، از او پرسید : مکر زنان چیست؟ زن داد و فریاد کرده و مردم را فراخواند ،مرد
که بسیار وحشت کرده بود پرسید : چرا چنین میکنی؟ من که قصد اذیت کردن شما را نداشتم ،دیدم خانم محترم و زیباروی هستی خواستم از شما سوالی بپرسم ، در این هنگام زن سطل آبی از چاه بیرون کشید و آن را بر سر خود ریخت ،مرد باتعجب پرسید : چرا چنین کردی؟ زن خطاب به مردم که برای کمک آمده بودند گفت: ای مردم من در چاه افتاده بودم و این مرد جان مرا نجات داد ، مردم از آن مرد تشکر کرده و متفرق شدند. دراین هنگام زن خطاب به مرد گفت : این است مکر زنان ،اگر اذیتشان کنی تورا میکشند و اگر احترامشان کنی خوشبختت میکنند .
شیطان که با فرزندش نظاره گر ماجرا بود در حالی که سیگارش را میتکاند به فرزندش گفت: بچه ، یاد بگیر! 😀  😀  😀

******************

تنها موقعی که خانمها با دقت تمام به حرف شوهراشون گوش میدن؛
وقتیه که :
.
.
.
.
.
.
.
.
.
شوهراشون تو خواب حرف میزنن 😀 😀 😀

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *